خدایی که مهربانترین مهربانان است...

خرید بک لینک
وقتی به نزدیکی کافه رسید گر چه نگران بود نکند دیرتر از میترا رسیده و آداب مردانگی را رعایت نکرده باشد ولی همه این ها باعث نشد که دقت همیشگی خود در چفت و بست کردن ماشین را کنار بگذارد و بعد از پارک کردن ماشین، با حوصله قفل فرمان را کار گذاشت و یک دور کامل بسته بودن تمامی درها را چک کرد. کافه را تا حالا ندیده بود و نمی شناخت گر چه تعریفش را از دوستانش شنیده بود. وارد که شد جوانک گنده هیکلی از پشت میز جلوی در بلند شد و خوشامد گفت. در جواب به نشانه احترام سری تکان داد.وقتی به میز کنار پنجره (که رفقا گفته بودند بهترین میز کافه است) نظری انداخت هم خوشحال شد و هم کمی کلافه چون دید دختری غیر از میترا پشت میز نشسته و دارد خیابان را از پشت پنجره برانداز می کند. برای یک لحظه متوجه لبخند کمرنگ و زیبایی شد که بر لب دختر نقش بسته بود که صدای جوانک او را به خود آورد. همان جا به جوانک گفت که میز کنار پنجره را از قبل رزرو کرده و او بعد از چندین ثانیه ور رفتن به دفتر ثبت رزرو متوجه حواس پرتی خود شد و با لحنی معذرت خواهانه و مردد پرسید «مطمئن هستید که می خواهید دخترخانم را از پشت میز بلند کنم؟ جای دیگری مد نظر شما نیست؟» وقتی این را شنید کمی عذاب وجدان پیدا کرد. دختر را دوباره نگاه کرد. گر چه ظاهر ساده ای داشت ولی معلوم بود که سعی کرده بهترین لباس خود را بپوشد و حتما قراری داشت که برایش خیلی مهم بود. در دوراهی دلرحمی و سنگدلی، دومی را انتخاب کرد و از جوانک خواست که میز را برایش خالی کند. جوانک به میز نزدیک شد و به آرامی چیزی به دختر گفت و دختر با شنیدن آن لبخند مظلومانه ای زد و کیف کوچکش را برداشت و میزی دورتر را برای نشستن انتخاب کرد.پشت میز که نشست نگاهی به ساعتش انداخت. ده دقیقه ای از قرار خدایی که مهربانترین مهربانان است......

ما را در سایت خدایی که مهربانترین مهربانان است... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 16:19

صفحه بندی